خرید بک لینک

"بسم الله"

با پدر گفتم غمم را، گفت مگذاری پسر!

اشک یکریزت غرور مرد ها را بشکند

"محمد شکری فرد"

روایتی غمگین از یک چهارشنبه سوری

با احترام به پدرم،

تقدیم به شهدای زنده ی موجی

شب، شب چارشنبه سوری بود

در هر خانه آتشی روشن

شهر کوچه به کوچه اش شده بود

به نگاه سیاوشی، روشن

پدرم شمع نیمه سوزی بود

ناگهان با صدای فشفشه ای

زوزه ی توپ در سرش پیچید

دست کم هفت کوچه آن ورتر

ضجه های مکررش پیچید

موج افتاده بود روی موج

داد می زد که در محاصره ایم

آنسوی خاکریز ناپیداست

غوطه ور در میان خون شده ایم

زیر رگبار دشمن از چپ و راست

سر به دیوار بس که می کوبید

با تمام وجود حس کرده است

بارها جنگ پر مخاطره را

«یا علی» گفت از زمین برخاست

رفت تا بشکند محاصره را

کودکان محله دورش را...

قهرمانانه دل به دریا زد

هر چه که داشت را زمین انداخت

تا نفس های آخرش جنگید

بعد خود را به روی مین انداخت

روی آسفالت دست و پا می زد

یافتم جسم نیمه جانش را

روی زانوی مادرم در خون

قهرمانانه سر برون آورد

باز هم در مصاف خنجر، خون

عشق با او سر جنون دارد

محمد شکری فرد

***سال نو پیشاپیش بر شما مبارک

**مرا در اینستاگرام به آدرس: mohammad_shokrifard دنبال کنید

تا بعد...

برچسب: چارپاره,چارشنبه, نویسنده: باربد موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 20:36

صفحه بندی